ترندگذاری غرب (27)
جامعه‌ی دیجیتال (7): جامعه‌ی الحاقی (2): مَس‌ایمپلنت (ایمپلنت مسلح)
مورد مطالعاتی:

سریال Black Mirror

دوره: کلبه‌ی کرامت
(جلسه 676
)
سرفصل: ترندگذاری غرب
مدرس: استاد حسن عباسی
تاریخ: 23 دی 1395
مکان: اندیشکده‌ی یقین؛ تالار راشل کوری

همانگونه که در جلسه 675 اشاره شد مبتنی بر ترندهای ارائه شده توسط ریچارد واتسون، دیجیتالی شدن زندگی، یک ترند محتوم در افق 2050 می‌باشد. پس از حرکتِ جوامع از ‹صنعتی› به ‹جامعه دانشی› و از آنجا به ‹جامعه مجازی›، اکنون جوامع به سرعت به سمت ‹جوامع الحاقی› حرکت می‌کنند، و این، مرحله‌ای که موسسات تحقیقات استراتژیک آمریکایی و غربی دوره‌ای پس از آن شناسایی و پیش‌بینی نکرده‌اند و سوال برای ما این است که ما در افق 2050 با چه مشکلاتی مواجه هستیم؟ این افق، حد واسطی است میان دو افق تعریف‌شده‌ی توسعه در کشور ما یعنی افق‌های 1414 (2035) و 1444 (2065). در تفکر استراتژیک فعال می‌بایست مخاطرات احتمالی ایجادشده در اثر ترندهای پیش‌بینی‌شده ارزیابی گردد و اقدامات مورد نیاز برای مقابله با آن‌ها در جامعه‌ی مورد انتظار افق 1414، مشخص شود (1).
ابعاد مخاطرات ناشی از زندگی دیجیتالی به مراتب از یک جنگ نظامی نظیر جنگ‌های جهانی گستره‌تر و مخرب‌تر است؛ وقتی ما همه چیز را در جامعه‌ی مجازی قرار می‌دهیم انفجار یک بمب الکترومغناطیس بر فراز شهری که تمامی وسایل الکترونیکی آن دارای کیت و چیپست می‌باشد کافی است تا منجر به از کار افتادن همه‌ی سیستم‌ها شده و فلج عظیم سیستمی و هرج‌ومرج را رقم بزند که آمادگی برای مقابله با آن وجود ندارد و بسته به میزان وابستگی شهر به آن سیستم‌های دیجیتال، مخاطرات بیشتری ایجاد خواهد نمود؛ بنابراین وابستگی بیشتر به سیستم‌های دیجیتالی یعنی آسیب‌پذیری بیشتر در جامعه‌ی دیجیتالی.
گفته شد که آخرین جامعه‌ی ترندگذاری‌شده، جامعه‌ی الحاقی است، که در آن، انسان به موجودی بایوسایبورگ (2) تبدیل می‌شود که محصول بایودیجیتال است؛ یعنی محصول الحاق و کاشت تجهیزات سخت‌افزاری و نرم‌افزاری سازگار با فیزیولوژی بشری، در بدن که زمینه‌ی بازتولید مناسبات اجتماعی را فراهم می‌نماید. نسل مورد هدف این ترند در جامعه‌ی ما عمدتا نسل زیر 15 سال می‌باشد. مطالعه‌ی این وجه از مناسبات تمدنی در تمدن‌سازی و تبیین سیستم‌های آن در نظام‌سازی و تبیین گزاره‌های ملت‌سازی با آن، می‌تواند ما را با چنین جامعه‌ای آشنا نماید؛ جامعه‌ای که در آن، انسان به موجودی «بایوسایبورگ (Bio Cyborg)» تبدیل می‌گردد.
انسان بایوسایبورگ انسانی است که همزمان شامل قسمت‌ها و اندام‌های ارگانیکی و مکانیکی در وجود خود است و انجام قسمتی از فعالیت‌های وی به ربات سپرده شده است. این فرایند، به عملکرد انسان سرعت و دقت بیشتری می‌دهد. چنین دگرگونی عظیم اجتماعی در حرکت به سمت انسان بایوسایبورگ، شبیه دگرگونی عظیم دوران پس از عصر یخبندان است. پدیده‌ی کاشت تجهیزات سازگار با فیزیولوژی انسان در بدن، مهمترین راه شکل‌گیری جامعه‌ی الحاقی می‌باشد. این تجهیزات باید به لحاظ سخت‌افزاری، کوچک بوده و قابلیت کاشت را داشته باشند و عملکرد آنها عمدتا به دو طریق صورت می‌گیرد:
1-  بارگذاری نرم افزار روی سیستم عصبی، فکری و مغزی انسان (انسان در چنین جامعه‌ای نباید اراده‌ای از خود داشته باشد)
2-  تزریق مواد شیمیایی که از طریق ایجاد فعل و انفعالات، بدن را تحت تاثیر قرار داده و شخص را فرمانبردار نماید (با قابلیتی شبیه مواد روان‌گردان).
نمونه‌ی نخست این حوزه، در بخش «مدیریت توهم» در جلسه گذشته بررسی گردید؛ در این جلسه نمونه‌ی دیگری در قالب «مدیریت غفلت و مدیریت فریب آگاهانه»ی فرد بررسی شد. تشابه شخصیت اصلی داستان در دو قسمت قبل و کنونی (پیتر و استرایپ)، ‹کنجکاوی› و ‹اعتماد› هر دو شخص برای تجربه‌ی کاشت ایمپلنت در بدن خود می‌باشد. موضوع کاشت ایمپلنت‌ها در جامعه‌ی الحاقی، به تناسب، همه‌ی حوزه ها را در بر خواهد گرفت. موضوع قسمت پنجم از سریال بلک میرور، ‹مس ایمپلنت› یا ایمپلنت نظامی است که منجر به شکل‌گیری سرباز بایوسایبورگ می‌گردد.
استرایپ ـ جوان سیاهپوستی که به عضویت نیروهای مسلح درآمده است ـ اجازه‌ی کاشت ایمپلنتی را روی بدن خود داده است که وی را تبدیل به آدمکشی حرفه‌ای می‌نماید. متاثر از نظر آلوین تافلر در کتاب «جنگ و پادجنگ» که معتقد است باید دشمن را تبدیل کنی به شیطان، ایمپلنت یادشده باعث می‌شود که فرد طرف مقابل خود را که در واقع آدمی عادی است به صورت هیولا ببیند، ضمن این‌که بواسطه‌ی نرم‌افزار نصب‌شده، صدای فریاد را نمی‌شنود و بوی خون و باروت را احساس نمی‌نماید و در نتیجه هیچ ترسی و احساس ترحمی نسبت به طرف مقابل ندارد [در حالی که میدان جنگ واقعی همه‌ی حواس مذکور، هیجان و فشار عصبی و ترس را بر فرد حاکم می‌نمایند و تصمیم‌گیری او را مختل می‌کنند]. به صورت استعاری، به طرف‌های مقابل این سربازان، «سوسک‌ها» گفته می‌شود و نماینده‌ی افرادی هستند که فقر، هوش کم، آلودگی و سایر مشکلات در دی‌ان‌ای آنها وجود دارد و باید کشته شوند تا نسل آنها ادامه نیابد و جهان بدون آنها جای بهتری برای زندگی گردد. بدین ترتیب فرد با احساس رضایت، طرف مقابل را کشته و به لحاظ عملکرد نرم‌افزار ‹مس› در ازای کیفیت عمل کشتار خود، در فضای خواب، با زنای ذهنی ارضا می‌گردد. 
سیستم ‹مس› نصب‌شده روی این جوان سیاه‌پوست در اثر تابیدن اشعه‌ی نور دستگاهی که توسط سوسک‌ها ساخته شده است به طور موقت دچار اختلال و قطعی می‌گردد و این مسئله سرآغاز دریافت این فریب توسط وی است. او دچار عذاب وجدان شده، وقایع را آن‌گونه که بوده به یاد می‌آورد و می‌خواهد به این جریان پایان دهد اما به او گفته می‌شود که دیگر آلوده شده و امکان انفکاک از ارتش و این سیستم را نخواهد داشت. روانشناس درمانگر نظامی که استرایپ به وی مراجعه می‌نماید ضرورت استفاده از چنین ابزارهایی برای کشتار را بدین شیوه توجیه می نماید که در جنگ جهانی اول، سربازها فقط به بالای سر دشمنان شلیک می‌کردند و کسی را نمی‌کشتند؛ در جنگ جهانی دوم میزان شلیک‌ها حدود 15 تا 20 درصد بود درحالی‌که سرنوشت جهان در خطر بود؛ در ویتنام این میزان به 85 درصد رسید اما کیفیت و میزان کشتار هنوز پایین بود و اگر همه‌ شلیک می‌کردند، جنگ زودتر به پایان می‌رسید (3). اوضاع به همین منوال باقی ماند تا اینکه ‹مس› از راه رسید که پیشرفته‌ترین سلاح ارتش است؛ کشیدن ماشه خیلی ساده‌تر است وقتی به یک هیولا شلیک می‌کنی.
توجیه ضرورت استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی در فلسفه‌ی سیاسی هانا آرنت (Hannah Arendt) بررسی شده است. او با مطالعه روی نازی‌ها پس از جنگ جهانی دوم در پی کشف راه‌حلی بود که به کمک آن بتوان از انسان‌ها، ماشین‌های بی‌روحی ساخت که بتوانند سطح، کیفیت و ضریب خشونت و کشتار را افزایش دهند (یکی از اصول کلیدی در دکترین نظامی آمریکا، قدرت تخریب و کشتار بالاست که اصطلاحا عبارت ‹جنگ پاکیزه› برای آن به کار می رود). تحقیقات وی بعدها توسط اسرائیل با همین هدف مورد استفاده قرار گرفت. در شکل امروزی، سوپر کوماندوهای آینده، ماشین‌های کشتاری هستند که احساس انسانی آن‌ها از بین رفته و نسبت به طرف مقابل درک و احساس عذاب وجدان ندارند و دشمن برای آنها هیولایی است که باید از بین برود؛ روی‌کردی که امروز نزد داعش نیز دیده می‌شود و با توجیهی که برای خود تحت عنوان «النصر بالرعب» آورده است، همانند ماشین کشتار، قتل عام می‌کند. (4)
اگر در قسمت قبل در ماجرای پیتر، مدیریت توهم محل بحث بود، در این‌جا اما مدیریت غفلت مورد توجه قرار گرفته است؛ یک سرباز جامعه‌ی الحاقی، روباتی است که اراده‌ای از خود ندارد و برخلاف تلقی شوپنهاور و نیچه در اصالت اراده، شهروند جامعه‌ی الحاقی، فاقد اراده و شعور و آگاهی و وجدان و مسئولیت است. همچنین این سریال مبتنی بر انگاره‌های مکتب ‹انتقادی› و با رویکرد ‹هشدار› برای مسائل پیش رو ساخته شده است. یافتن تصویری تاریک از آینده، ذات ترندگذاری ابطال‌پذیرانه‌ی انگلوساکسون برای افق آتی است. تمامی ترندهای طراحی‌شده توسط ریچارد واتسون نیز منفی‌نگر هستند. این روش در ترندگذاری، فقط به هشدار مخاطرات پرداخته و الگوی جایگزینی را به عنوان طراز برای حرکت به سمت آن مطرح نمی‌نماید؛ در حالی که در مسائل آینده‌شناسی در اسلام، ابتدا انسان طراز جامعه مهدوی (انسان طرازی که می‌تواند شهید مدافع حرم باشد) به عنوان افق امید پیش رو تبیین شده و سپس بررسی ترندهای حاکم آغاز می‌شود. از ابزار جامعه الحاقی نیز باید در همین راستا بهره برد.
نکات جانبی: یکی از مسائل متداول پس از اتمام جنگ‌ها، چگونگی بازگرداندن نظامیان عادت‌کرده به فضای کشتار در جنگ، به جامعه می‌باشد (5). این مسئله در بسیاری کشورها به معضل تبدیل گردیده و این انسان‌ها پس از دوره‌ی جنگ دچار قساوت قلب و مشکلات روحی‌ـ‌روانی شده و رفتارهای خشنی از خود بروز می‌دهند. یکی از دستاوردهای عظیم اسلام در زمان ما این بوده است که توانایی تربیت انسان‌هایی را در طول دوران مبارزه و جنگ‌ها داشته است که ابتدا غیر نظامی بوده و بر اساس آرمان‌های خود وارد فضای نظامی شده‌اند و پس از شرکت در جنگ و علی‌رغم رشادت‌ها و شجاعت‌هایی که از خود در میدان کارزار به خرج داده‌اند و با وجود دیدن صحنه‌های خشنِ کشتن و کشته‌شدن انسان‌ها، پس از بازگشت از جنگ همچنان دارای روحیه و سجایای  انسانی (دارای قلب منیب) می‌باشند؛ این قابلیت عمدتا ناشی از تهجد، انس با قرآن و دعا و توسل و تضرع به درگاه خداوند است.
(1) تفکر استراتژیک فعال (Active) تفکری است که قبل از وقوع مخاطرات آنها را پیش‌بینی نموده و برای مقابله با آن‌ها راهکار تبیین می‌نماید. در مقابل تفکر استراتژیک منفعل (Passive) قرار دارد که رویکرد آن عمدتا در قالب مکتب امنیتی «تبدیل تهدید به فرصت» تبیین شده و از الگوهای استراتژیک تجربه‌شده بهره می‌برد. در تفکر استراتژیک، هنر در این هست که ما پیشاپیش فرصت‌ها و تهدیدها را برآورد کنیم؛ این، تفکر استراتژیک فعال نامیده می‌شود اما اگر در اوج غافل‌گیری و پس از این که پدیده‌ای ظاهر شد طرح‌ریزی استراتژیک کردیم طرح‌ریزی ما‌ منفعل خواهد بود. مکتب تبدیل تهدید به فرصت الگوی خوبی نیست؛ چرا که قبل از این که پدیده‌ای به تهدید تبدیل شود باید آن را حل کرد. اگر مکتب ‹تبدیل تهدید به فرصت› در خلق‌و‌خوی استراتژیست‌ها نشست جامعه ‹تهدید‌محور› می‌شود و این رویکرد، مثبت نیست. اگر استراتژیستی تهدید از دستش در رفت حالا از سر اجبار باید به تبدیل کردنش به فرصت فکر کند نه این که از ابتدا بنشیند تا تهدیدی بیاید تا تبدیلش کند به فرصت.
(2) بایوسایبورگ ترکیب قسمت‌هایی از کلمات سایبرنتیک و ارگانیسم (cybernetic organism) مانفرد کلاینز کلمه سایبورگ را در سال 1960 برای تشریح نیاز انسان به تقویت مصنوعی عملکردهای بیولوژیکی خود به کار برد به گونه‌ای که بتواند در محیط پرستیز فضا به کار خود ادامه دهد. در اصل، سایبورگ به انسانی گفته می‌شود که وسایلی نظیر مخزن اکسیژن، دریچه قلب مصنوعی یا پمپ انسولین، به عملکردهای بدنش کمک  کنند یا آن‌ها را تحت کنترل داشته باشند. این اصطلاح طی سال‌ها معنی عام‌تری یافته است: وابستگی انسان به تکنولوژی 
(3) بنابراین باید سلاحی ساخته می‌شد که قدرت تخریب و کشتار بالایی داشته باشد و این، توجیه ضرورت ساخت بمب اتمی و بمب‌های نوترونی بود.
(4) پروژه‌ای که آمریکایی‌ها تحت عنوان «حشاشین» در مراکز تحقیقات ضدتروریسم خود دنبال می‌کنند در پی این پرسش شکل گرفته است که چرا کسانی عملیات انتحاری انجام می‌دهند؛ حشاشین، پیروان حسن صباح بوده‌اند که به عقیده‌ی پژوهشگران غربی، تحت تاثیر حشیش و مواد افیونی، اقدام به عملیات می‌کرده‌اند. کامیکازه‌ی ژاپنی، کنش‌های فدائیان صدام، انتحاری‌های منافقین و داعش، از سوی غرب نمونه‌ی حشاشین خوانده می‌شوند.
(5) این مسئله تحت عنوان پروژه‌های DDR  انجام می‌پذیرد که عبارت است از: یکم: خلع سلاح یا گرفتن اسلحه از نیروها Disarmament ؛ دوم: برهم زدن ساختار و سیستم و سازمان و رفع بسیج نیرویی آن  Demobilization؛ و سوم: رفع مشاغل و حرفه¬ها و پست¬ها و مقام¬های نیروها و بازگرداندن آنها به درون جامعه در شکل زندگی عادی و جاری Reintegration  ؛ کاری که غرب به ندرت از پس انجام آن بر آمده است و همواره سربازان بازگشته از جنگ، تهدیدی شده‌اند علیه تمدنی که از آن برخواسته‌اند.